مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 17 آذر ماه سال 1386 ساعت 10:59 AM

 

دیشب دومین قسمت سریال شهریار ساخته کمال تبریزی پخش شد
بد نیست ما هم یک نکته جالب در مورد شهریار بگیم. شاید تو این برنامه اشاره ای به اون بشه

در خلال سالهای 1320 و 1321 خبر کشفیات انشتین غوغایی در جهان انداخته بود. کارشناسان معتقد بودند که اگر متفقین جنگ را تمام نکنند، آلمان به وسیله بمب اتمی، مقاومت آنها را درهم خواهد شکست . همه جا صحبت از این سلاح بسیار وحشت آفرین بود. جهان هر لحظه منتظر وقوع حادثه ای جهنمی بود. جنگ با پیروزی متفقین به پایان رسید.خوشبختانه ، هیچ یک از طرفین جنگ نتوانستند از بمب اتمی استفاده بکنند.
آلبرت انشتین، یهودی بود. در آن سالها ، نازی ها یهودیان را در کوره های آدم سوزی می سوزاندند. جنایتی که هیچ ملت متمدنی بدان دست نمی یازد.
انشتین این جنایت را تحمل نکرد و در سال1940 میلادی برابر 1319شمسی از آلمان فرار کرد و به آمریکا پناهنده شد.
در سالهای 1325 و 1326 شمسی بار دیگر خطر بمب اتم زبانزد مردم جهان شد. بشریت نگران از پیامدهای این اسلحه مرگبار، آرامش موّقت خود را از دست دادند. اگر یکی از دولت های متخاصم از این اسلحه استفاده بکند، فاتحه دنیا خوانده خواهد شد. هیچ ذی روحی در روی زمین باقی نخواهد ماند. قرن ها طول خواهد کشید تا حیوانی تک سلولی به وجود آید و قرن ها زمان لازم خواهد بود تا زمین به حالت اولیه برگردد. این ها صحبت های روزمرّه مردم جهان بود.
در چنین فضایی چه کسی قادر بود از این فاجعه عظیم جلوگیری کند. اکثریت مردم دست به دعا بودند. عدّه ای میگفتند که خدواند در قرآن خبر داده است که کوه ها مثل پنبه تافته خواهد شد. آیا این مردم می توانستند افکار و حرف دلشان را انیشتینی که در محاصره  جهان خواران بود، برسانند؟ پس چه باید کرد؟ چگونه می توان این نابغه علم را متوجه اوضاع وخیم و شرایط روحی نامساعد بشر نمود؟

شهریار

در سال 1326 شمسی جمعی از اساتید و  دانشجویان تهران ، دست به دامن شهریار می شوند. موضوع را کاملاً شرح می دهند. نگرانی و وحشت مردم جهان را با او در میان می گذارند و یادآوری می کنند که تنها شهریار ، نابغه شعر و ادب مشرق زمین می تواند، انیشتین آن نابغه ریاضی و فیزیک مغرب زمین را متاثر بکند.
خود استاد شهریار می فرمودند:
" چنان منقلب شدم که گویی بمب اتم کره زمین را به کلی نابود کرد و پودر آن در فضای بیکران پخش شد. از جسم خاکی رهیدم . در عالمی اعلا به درگاه خداوند متوسّل شدم : خدایا کمکم کن. پروردگارا، قدرتی می خواهم که دل آن سلطان ریاضی را نرم کنم. اکنون که من مامور این امر مهم شده ام ، شرمنده ام مگردان."
آری، شهریار ادب شرق، توفیق الهی را کسب می کند و همان شب ، شعر ((پیام به انشتین)) آفریده میشود. این شعر به قدری روان و منسجم و صمیمی و موثر، خلق می شود که گمان نمی کنم هیچ سنگدلی را یارای مقاومت در برابرش باشد.

وصل است رشته سخنم با جـــهان راز         زان در سخن نصیبه ام از راز می دهــــند
ساز سماع زهره در آغوش طبع توست        خوش خاکیان که گوش بدین ساز می دهند


بلافاصله این شعر به زبان های انگلیسی ، آلمانی ، فرانسه و روسی ترجمه می گردد. عده ای مامور میشوندکه شعر را به انیشتین برسانند. از مسئولین و محافظین اش ، وقت می گیرند. روز موعود فرا میرسد. ترجمه فصیح انگلیسی شعر را در اقامتگاه انیشتین، برایش می خوانند. آن بزرگمرد عالم دانش ، دو بار از جای خود برمیخیزد. دو دستش را بر صورتش می نهد و می فشارد. قطرات اشک بر شیشه عینکش نمایان می شود. با چهره ای اندوهگین یکباره ، با صدایی بلند فریاد می زند:" به دادم برسید" بعد سکوت می کند و صورتش را در میان دو دستش می گیرد و غرق در بحر تفکر می گردد. سکوت غم انگیزی فضای اقامتگاهش را پر می کند.
دقایقی بعد ، می خواهد که شعر بار دیگر خوانده شود. این بار پس از شنیدن آن به خارج از اتاقش می رود و با وضعیتی مغموم در باغ مخصوصش قدم می زند. گویا تا آخر عمر هم همیشه غمگین بوده است. تا اینکه در سال 1955 میلادی برابر با 1334 شمسی زندگی را بدرود می گوید. جنازه اش بنا به وصیت خود، سوزانده و خاکسترش مدفون می گردد.
 
پیام به انیشتین 
انشتن[انیشتین] یک سلام ناشناس البته  می بخشی ،
دوان در سایه روشن های یک مهتاب خلیایی
نسیم شرق می آید، شکنج طرّه ها افشان
فشرده زیر بازو شاخه های نرگش[نرگس] و مریم
از آن هایی که در سعیدیه شیراز می رویند
زچین و موج دریاها و پیچ و تاب جنگل ها
دوان می آید و صبح سحر خواهد به سر کوبید
در خلوت سرای قصر سلطان ریاضی را.
درون کاخ استغنا، فراز تخت اندیشه
سر از زانوی استغراق خود بردار
به این مهمان که بی هنگام و ناخوانده است، دربگشا
اجازت ده که با دست لطیف خویش بنوازد،
به نرمی چین پیشانی افکار بلندت را
به آن ابریشم اندیشه هایت شانه خواهد زد.

نبوغ شعر مشرق نیز با آیین درویشی
به کف جام شرابی از سبوی حافظ و خیام
به دنبال نسیم از در رسیده می زند زانو
که بوسد دست پیر حکمت دانای مغرب را
انشتن آفرین بر تو ،
خلاء با سرعت نوری که داری ، در نوردیدی
زمان در جاودان پی شد، مکان در لامکان طی شد
حیات جاودان کز درک بیرون بود پیدا شد
بهشت روح علوی هم که دین می کفت،[می گفت] جز این نیست
تو با هم آشتی دادی جهان دین و دانش را
انشتن ناز شست تو!

نشان دادی که جرم و جسم چیزی جز انرژی نیست
اتم تا می شکافد جزو جمع عالم بالاست
به چشم موشکاف اها[اهل] عرفان و تصوّف نیز
جهان ما حباب روی چین آب را ماند
من ناخوانده دفتر هم که طفل مکتب عشقم،
جهان جسم ، موجی از جهان روح می دانم
اصالت نیست در مادّه.

انشتن صد هزار احسن و لیکن صد هزار افسوس
حریف از کشف و الهام تو دارد بمب میسازد
انشتن اژدهای جنگ ....!
جهنم کام وحشتناک خود را باز خواهد کرد
دگر پیمانه عمر جهان لبریز خواهد شد
دگر عشق و محبت از طبیعت قهر خواهد کرد
چه می گویم؟
مگر مهرو وفا محکوم اضمحلال خواهد بود؟
مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد؟
مگر یک مادر از دل ((وای فرزندم)) نخواهد گفت؟
انشتن بغض دارم در گلو دستم به دامانت
نبوغ خود به کام التیام زخم انسان کن
سر این ناجوانمردان سنگین دل به راه آور
نژاد و کیش و ملّیت یکی کن ای بزرگ استاد
زمین، یک پایتخت امپراطوریّ وجدان کن
تفوق در جهان قائل مشو جز علم و تقوا را

انشتن نامی از ایران ویران هم شنیدستی؟
حکیما، محترم می دار مهد ابن سینا را
به این وحشی تمدّن گوشزد کن حرمت ما را.
انشتن پا فراتر نه جهان عقل هم طی کن
کنار هم ببین موسا و عیسا و محمّد را
کلید عشق را بردار و حلّ این معمّا کن
و گر شد از زبان علم این قفل کهن واکن.
انشتن بازهم بالا
خدا را نیز پیداکن.

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo مطلب را به بالاترین بفرستید
پنجشنبه 26 مهر ماه سال 1386 ساعت 11:29 AM

محمد گلندام که از شاگردان و مریدان حافظ بوده است و تمامی غزلیات وی را، او جمع آوری  و نشر داده است ، در مقدمه غزلیات از حافظ به عنوان شهید یاد می کند که در پی فتوای فقها به قتل رسیده است!!!
در کتاب عرفات العاشقین ، نوشته ی امیرتقی الدین ، می خوانیم:
آنگاه که ماموران حکومت در پی فتوای فقها و حکم قوه ی قضاییه به خانه ی  حافظ حمله نمودند تا وی را بازداشت نموده وبه قتل برسانند، بانوان خانه حافظ ، تمامی آثار و نوشته های وی را در چاه ریختند تا به دست ماموران نیفتد.


شمس الدین محمد حافظ شیرازی که در کودکی قرآن را حفظ نموده بود ، لقب حافظ را  مثل ده ها شخص دوران خود بدست آورد! حفظ تمامی قرآن عادتی شده بود که کودکان در 8-10  ویا 12  سالگی آنرا وظیفه می دانستند و در این سن و سا ل تمامی قرآن را از بر می خواندند و به دیگران آموزش می دادند. حافظ در کودکی علاوه بر حفظ و آموزش قرآن ، در یک نانوا یی  نیز کار می کرد و به کار خمیر گیری مشغول بود. حافظ از همان نوجوانی به عنوان  رند شیراز  معروف شد. و این به خاطر زیرکی و باهوشی وی بود. رند در لغت به معنای زیرک، هوشیار ، آگاه به اسرار و واقف به علوم بسیار ، می باشد و نیز به کسی می گویند که درونش پاک تر از ظاهرش باشد.
چنانچه برخی از مورخین نوشته اند و از غزلیات حافظ برداشت می شود ،حافظ در نوجوانی عاشق دختری به نام (( شاخ نبات )) می شود که دختر پیش نماز محل بوده است. و در همین هنگامه عاشقی ، ذوق و شوق حافظ به غزل سرایی رشد می کند. ولی شوربختانه ملای محل ، دختر خود را عروس می کند. و حافظ در عشق نوجوانی خود شکست می خورد. از سویی دیگر استقبال مردم و خردمندان از غزلیات حافظ در سراسر جهان پارس زبان آن دوران از هند تا ایران و عراق موجب بروز حسادت ملا ها و فقها علیه حافظ می شود. و آنها را به جایی می کشاند تا از هر بیت و غزل ا و سندی بیابند برای محکوم کردن و تکفیر رند شیراز.
از سویی دیگر حافظ نیز بیش از پیش به نادانی، تزویر و بی مایه بودن افکار فقها پی میبرد و کم کم از آنها و اندیشه های آنها جدا می شود و در غزلیات خود به افشای آنها می پرداخت:

دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی    من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی      دام تزویر نکن چون دگران قرآن را

همانطور که حافظ آرام آرام از افکار و عقاید فقها ی دوران خود جدا و دور می شد ، به سوی یک اندیشه ی جایگزین نیز نزدیک میشود ، و در سروده های خود اعتراف می کند که در ابتدا از حقایق آگاه نبوده است تا اینکه در پی آشنایی با اندیشه های دیگر در معنی بر او گشوده می شود:

اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود        در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم
آن روز بر دلم در معنی گشوده شد          کز ساکنان درگه (( پیر مغان)) شدم

در پی توطئه های ملایان ، بارها و بارها حافظ از شیراز رانده شد و او را تبعید نمودند:

گر ازین منزل غربت بسوی خانه روم       دگر آنجا که روم عاقل و فرزانه روم

اما پس از بازگشت از تبعید ، باز اعترافات رند شیراز در غزل های وی متبلور میشود:

گر مسلمانی از این است که حافظ دارد          وای اگراز پس امروز بود فردایی

 (( مغ)) در لغت به انسان اوستایی ، و یا پیشوای آیین اوستا گفته می شود و پیر مغان به زرتشت نخستین و یا بزرگترین پیشوای آیین اوستا اطلاق می شود. حافظ در هنگامه ی پایانی عمر خود، بسیار به این مسئله کشیده می شود و در غزلیات بسیاری وفاداری خود را به پیر مغان  و (( آیین مهر )) اعلام می کند:

جام می ، گیرم و از اهل ریا دور شوم       یعنی ازاهل جهان پاک دلی بگزینم
بر دلم گرد ستم هاست خدایا مپسند           که مکدر شود آیینه ی (( مهر آیینم))

در این ابیات حافظ صریحا اعتراف می کند که آیین ودین ا و میترایی یا همان آیین مهر است.
و اما اسناد میترایی بودن رند شیراز و پیرو (( آیین اوستا = پیر مغان )) بودن وی در لابه لای غزلیات او با صراحتی ویژه به چشم می خورد:
بنده ی پیر خراباتم که لطفش دائم است     ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست گاه نیست
چل سال پیش رفت که من لاف می زنم       کز چاکران  پیر مغان   کمترین منم
منم که گوشه میخانه خانقاه من است         دعای پیرمغان ورد صبحگاه من است
حافظ جناب پیر مغان جای دولت ست        من ترک خاکبوسی این در نمیکنم
گرمدد خواستم از پیرمغان عیب مکن         شیخ ما گفت که در صومعه همت نبود
مرید پیرمغانم زمن مرنج ای شیخ              چرا که وعده توکردی واو بجا آورد


و در جایی دیگر می گوید:
 
در خرابات مغان نور خدا می بینم         این عجب بین که چه نوری ز کجا میبینم
از آن به دیر مغانم عزیز می دارند         که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست


هرچند آیین اوستا یکی از چهار دینی ست که قرآن مجبور به پذیرش آن گشته و پیروان این چهار آیین در ممالک اسلامی می بایست امنیت می داشتند ، اما بخشی از فقها و روحانیون همواره در طول تاریخ ، انسانهای آزاده و فرهیخته ی بسیاری را به جرم کفر و الحاد و ارتداد به قتل رسانده اند. حتی حافظ را که طبق آیین اوستا خداپرست بوده است ، نیز شامل این اتهامات شده و چون بسیاری دیگر مانند سهروردی ، ابن مقفع ، حلاج و... در پی حکم روحانیون اسلامی به قتل رسیده است.


چاپ شده در نشریه ی نیمروز – شماره 706 (سال چهاردهم) – مهر 1381

 

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo مطلب را به بالاترین بفرستید
سه شنبه 27 شهریور ماه سال 1386 ساعت 10:10 PM

 

میگن که شهریار سال آخر رشته پزشکی بوده که عاشق دختری میشه. بعد از مدتی یه  خواستگاری از سوی دربار برای دختر پیدا می‌شه. وگویا خانواده دختر با توجه به وضع مالی شهریار تصمیم می‌گیرن که دختر خودشونو به خواستگار مرفه‌تر بدهند.
این شکست عشقی باعث میشه که فقط یک سال به پایان دوره ۷ ساله رشته پزشکی ترک تحصیل کنه. غم عشق حتی باعث مریضی و بستری شدنش تو بیمارستان می‌شه.
ماجرای بیماری شهریار به گوش دختر می‌رسه و همراه شوهرش به عیادت شهریار در بیمارستان می‌ره.
شهریار بعد از این ملاقات در بیمارستان شعری را که دو بیت آن در زیر اومده، در بستر می‌سراید.

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

این شعر بعد ها با صدای غلامحسین بنان به صورت آواز خوانده شد.

 

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo مطلب را به بالاترین بفرستید
   1      2      3      4      5    >>